تبليغاتX
دل نوشته دخترک
دوست داشتن

               نگفتن

                     در خود نهفتن

                               درد بزرگیست

وقتی

    جرات ابراز نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 20:50  توسط ساناز | 
       بر لبانم خنده ایست مرموز

                     در دلم دردیست

                              بی آرام و هستی سوز   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 11:17  توسط ساناز | 
هر شب تکه تکه ترانه های کهنه را کنار هم می چینم و باز به همین حقیقت تلخ می رسم که تو هم با من نبودی.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 11:14  توسط ساناز | 
خدایا!

اگر دور کنی ام، یا خوار بداری ام،پس امید به که بندم و میانجی که را کنم؟

خدایا!

اگر نا امید کنی ام، یا از خویش برانی ام، چیست چاره ام و چه کنم؟

                              خدایا!

                      بندگانت شکر نعمتهای تو کنند

                                                      و من شکر بودن تو

                          چرا که نعمت بودن توست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 10:29  توسط ساناز | 
غم،ای سایه های دردهای گذشته ام،آیا همیشه به گوش دلم آهنگ عزا خواهی سرود یا صدای تو که بیشتر ، سرود مرگ را می ماندبرای همیشه در گوش جانم طنین بد آمیزی خواهد داشت؟؟

ای یادگار خاطرات گذشته ام! ای بازمانده سرگذشت به درد آلوده ام!سالهاست که در حسرت یک خنده می سوزم.دلم،می خواهد کمی شادی یاد بگیرد،بگذار یک نفس بخندم. مدتهاست که می خواهم حرف بزنم،درد دل کنم.اما چه بگویم که جنس واژه هایم از سکوت است با آنچه به گوش می نشیند و آنچه می گویند فرق دارد.

 

                      گاهی سکوت هم بهترین حرف است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 9:48  توسط ساناز | 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 9:15  توسط ساناز | 

اگه روزی دشمن پیدا کردی،

    بدون در رسیدن به هدفت موفق بودی.

 اگه روزی تهدیدت کردند،

     بدون در برابرت ناتوانند.

   اگه روزی خیانت دیدی،

    بدون قیمتت بالاست.

اگه روزی ترکت کردند،

بدون با تو بودن لیاقت می خواد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 9:12  توسط ساناز | 

به من می گفت:

اگر روزی جدا گردی

وبا غیر آشنا گردی

چون غنچه نشکفته ای من

از آن دوری طاقت سوز می میرم

و من با خود در اندیشه

اگر روزی جدا گردد

و با غیر آشنا گردد

چو مرغ شب زداغ درد هجرانش

تا سحر یک شب نمی پایم

ولی روزی رسید و ما

از هم جدا گشتیم و من دیدم

نه او از دوری من مرد

نه من از غصه دق کردم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 14:35  توسط ساناز | 
خدایا،اگر گناه من بزرگ است و بسیار است ،گذشت تو از گناه من بزرگ تر است.

خدایا! رشته امید من مگسل،دلم را به حال خود وا مگذارکه در روان شدن بخششت مرا آزی است.

خدایا! اگر از نادانی لغزیدم ،دیری است که امید بر تو بسته ام.

خدایا! یاد بخششت سوز درون ببرد و یاد گناهان اشک به چشمان آرد.

خدایا! لغزشم را ببخشای و افتادنم را بر من مگیر که پذیرایم،ترسانم،نالانم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 23:14  توسط ساناز | 
تقدیم به همه کسانی که از زندگی جز کوله باری آرزو چیزی ره توشه سفر ندارند.

تقدیم به همه کسانی که قلبهایشان در گذر از جاده های نا هموار زندگی نا خواسته شکسته است.

تقدیم به کسانی که پرواز را می فهمند ولی دنیای بی رحم بال پروازشان را شکسته و قدرت پرواز و فریاد را از انها گرفته است.

تقدیم به کسانی که اکنون همچو من گوشه ای را با خود خلوت کرده و حرفهای دلشان را برتن سفید کاغذ می نویسند. 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 22:59  توسط ساناز | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ساناز هستم 26 ساله از گرگان دانشجوی دانشگاه پیام نور گنبد

نوشته های پیشین
مهر 1387
شهریور 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


Javascripts


HOME PAGE MATIN ----- MOHAMMAD